تقریبا 2 سال پیش همچین ایامی سرباز بودم... یه تصمیم ناگهانی .... یکی از دوستام تو دفتر عملیات بهم گفت حسام بریم مشهد ؟ منی که آنچنان شیفته مشهد نبودم ولی دوست داشتم برم... فرماندمون 5 روز به جفتمون مرخصی داد و ما با همون لباس سربازی و راحتیمان بدون اطلاع به هیچکس عازم مشهد شدیم...و چه کرد حرمت با ما... چه عاشقانه هایی برای دلم خواندی ،چه توبه هایی برای خدایت کردیم... دلم را از جا کندی... چشمه های اشکم انگار به دریا وصل بود.... هر چه خواستم واسطه ام شدی... معجزه را دیدم... ضرب شصتت را که دیدم مریدت شدم...شیفته ات شدم... رضا ی من پیشوای من مولای من سرور من ببخش که الان کنارت نیستم ... بهشت را ندیده ام ولی بهشتی به گمانم آنجا زیاد دیده ام.... نورشان عجیب دنیایی نبود.... هر چه بگویم حرف دل را نمیتوانم بگویم... شهادتت تسلیت باد....
برچسب: آقاي خوبي ها,آقای خوبی ها,سلام اقای خوبی ها,
نویسنده: پرنیا حکیمی